من دوستان زيادي دارم

 

 

يه روز  پسر ايرج خان مي خواست بره سربازي، باباش بش گفت ميري سربازي واسه خودت يه دوست خوب پيدا کن!!!

بعد که سربازي پسر تموم شد و برگشت خونه  يه روز مثل من داشت تو باغ کار ميکرد ( آخه ما هم کلي باغ داريم که من کاراشو انجام ميدم) ، ايرج خان بش گفت راستي واسه خودت رفيق پيدا کردي؟ پسر اول متوجه نشد . باباش گفت سربازيو ميگم ، تو خدمت رفيق داشتي؟ تنها نبودي ؟

پسر يهو دوزاريش افتاد ، مث قهرماناي المپيک که ميرن رو سکو و مدال ميندازن گردنشون با افتخار گفت : تا دلت بخواد ، بهترين دوستان دنيا دوستاي من بودن . همه لوتي ، همه بامرام ، همه بدرد بخور، کاريييي......

خان هم گفت : پس چطوره يه روز  بريم سروقت چندتاشونوو يه حالي بپرسيم، بالاخره دوستاتن ، بدرد مي خورن. اينقدر که تو ازشون تعريف کردي من هم طالب شدم بشناسمشون.

صبح روز بعد پدر به پسر رفتن شکار و يه پازن درشت و خوب شکار کردن ( داستان شکار بماند واسه دفعه بعد!) وقتي اومدن خونه بابا گفت : بذارش تو يه پارچه تميز تا واسه دوستات سوغات ببريم.

پسر گفت بابا زمونه عوض شده ديگه گوشت شکار سوغات نميبرن جايي ، بجاش يه کارت شارژ ايرانسل ، يا يه سي دي کمياب ، يا يه وسيله برقيييي......

بابا حرفشو قطع کرد و گفت منم اينا رو ميدونم ولي اونا دوستاتن  باهاشون که رودربايستي نداريم تازه گوشت شکار واسه سلامتيشونم مفيده. چرا خرج اضافه بکنيم؟

بالاخره پازن هفت ساله داخل يه گوني قرار گرفت و پشت تويوتا (  البته وانت_فکرتون به سمت پرادو نره لطفا!) قرار گرفت. ماشين به رانندگي پسر راه افتاد به مقصدي که پدر نمي دونست ولي واضح بود که به سمت يک دوست در حرکته!

بالاخره پسر جلوي يه کوچه وايساد و گفت اينجا خونه يکي از دوستامه زنگ ميزنم بياد سر کوچه . زنگ زد .

دوستش از وسطاي کوچه پيداش شد، ايرج خان گفت تو بشين من ميخوام با دوستت صحبتي داشته باشم . بابا پياده شد و رفت تو کوچه بعد از يه کم حال و احوال و صحبت برگشت و گفت بدون صحبت راه بيفت  بريم سراغ دوستاي ديگه .

دوست دوم ، سوم ، چهارم ، ....، و دهم هم همينطوري شد ( البته متوجه باشيد که الان فصل زميستونه و دوستان ما در صفاشهر هستند و سرما مانع از خراب شدن گوشت ميشه!).

بالاخره پسر حوصلش سر رفتو گفت : مي خوايم  به 30 نفر ديگه   همينجوري سر بزنيم؟

بابا گفت نه بهترين دوستت رو پيدا کن واسم.

بهترين دوست هم با تلفن و پرس و جو پيدا شد.

و باز هم پدر پياده شد و همان داستان تکراري!!!!

يه کم که از اونجا دور شدن پدر گفت وايسا، ميدوني من به دوستات چي گفتم ؟

پسر گفت : نه بگو ببينم چي گفتي

پدرسينه اي صاف کرد و گفت : به همشون گفتم که ما مي خواستيم بيايم ديدن حضرتعالي ولي تو راه تصادف کرديم و يه نفر رو کشتيم ، الانم جنازش پشت ماشينه تو اون گوني، ميتوني کمکمون کني که از شرش خلاص شيم؟  ولي تمام دوستانت جا زدن و حاضر نشدن هيچ کمکي کنن. حتي يکيشون گفت تو رو نميشناسه!

حالا راه بيفت بريم  منم ميخوام يه دوست از دوره سربازي داشتم پيداش کنم و ببينمش. اون روز تا نزديکاي عصر دنبال دوست پدر ميگشتن ، و بالاخره وقتي داشتن نا اميد ميشدن يک نفر بهشون يه آدرس نصفه و نيمه داد و کم کم هوا داشت تاريک ميشد که رسيدن جلو يه خونه..........

هر دو پياده شدن و رفتن و در زدن . يه مرد همسن و سال بابا  اومد دم در، تا اونا هم ديگه رو ديدن همو بغل کردن و بوسيدن بعد مرد با قيافه اي مبهوت از شادي گفت: ايرج چقد عوض شدي، چاق شدي،  کجا بودي؟ منو چجوري پيدا کردي ؟ خيره ايشالا؟

ايرج خان دوباره داستان تصادف رو گفت و هنوز حرفش تموم نشده بود که................

اون مرد گفت پسر خان زود ماشينو بيار داخل بايد يه فکري واسه اين جنازه بکنيم!!!!!

و شب هنگام وقتي دوستان قصه ما کباب پازن و عرق و شراب اعلا تناول مينمودند باز ايرج خان رو به پسر کرد و گفت :

من بهت گفتم يه دوست خوب واسه خودت پيدا کن ولي نتونستي..... مواظب باش کبابو نسوزوني.